خرید بک لینک
شام من از تیرگی به تاری زنگ استبر دلم از هجر دوست تیر خدنگ استزلف تو در چنگ باد رقص کنان استبخت مرا زین میانه باد به چنگ استروی تو بر کوه خاطرات چو ماه استوین دل دیوانه باز همچو پلنگ استصحنه ای از عشق دوست دیده که گیج استضربه ای از هجر یار خورده که منگ استباخته ام دین و دل به بوی وصالشعاقبتم گشته آشکار که رنگ استعاکف بیچاره از مآل بیندیشتیز کجا می روی که جای درنگ استراه دراز است و بار عشق گران استراه چه سان طی کنی که پای تو لنگ استوسعت میدان طبع گر چه گشاده ستبس کنم این ماجرا که قافیه تنگ است

برچسب: نویسنده: نوید نعمتی تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 17:34

همچنان می جویمت هر جا که هستهمچنان می خوانمت هشیار و مستغیر مستی نیست عذری دیگرمگر سبویی ریخت یا جامی شکستدامن سجاده می آلوده شدرشته ی تسبیحم از هم در گسستای خوشا آن می که از خُمخانه اشهر که جامی در کشید از خود برستاین زمان گر عیب مستان می کنندهمچنان مستی به چشم ما خوش استآنچنان مستم که نشناسم همیخود ز غیر و سر ز پا و پا ز دستقلب عاکف کز زمانه ریش شدوز همه نامردمان خاطر بخستخود بُوَد پیدا که چون محکم بوددر سر موی تو امّیدی که بست

برچسب: نویسنده: نوید نعمتی تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 17:34

صفحه بندی